سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
بزم مهتاب

« هوالرئوف »

به احترام باران

پیاده می روم

پس کوچه های باریک بی عابر را

پابرهنه...بی چتر...بی گاه...

***

برای بزرگداشت عصرهای مست

چای را

با شعر شیرین می کنم

و پیچک همسایه را

_ که به خاطر تو

سبز پوشیده -

از سردیوار

به حیاط خانه دعوت می کنم

درست وقتی

که یاد تو در من می پیچد...

و گندمزار را

وقف درنایی

که بالش را

جاگذاشته

در بی تابی روزهای سرد...

***

به پاس نیلوفر

مرداب را

به دریا وصله می زنم

وقتی موج ها

به بلوغ می رسند

و مسافران کشتی هایی را

که در لنگرگاه های متروک

پهلو گرفته اند

در بزم مهتاب

پیاده می کنم...

***

و به احترام بودنت

نفس می کشم...

_______________

هی ...نوشت1:به غم بگو روزهای نبودنت راسکوت کند...

هی...نوشت2:...

هی...نوشت3:خدایا ! هواموداشته باش...

 


دوشنبه 92/1/26 9:43 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
هم قد خمیدگی ات !

« هوالرئوف»

چراغ روشن نمی کنم

در خانه ای که

به تاریکی نشسته است

می ترسم

اشک های پدر فاش شود...

سوی چراغ

دل بسوزاند و

شعله اش ، در !

قدم نمی گذارم

به کوچه

از وقتی که خاک

بر چادرت نشست

و برسر دنیا !

و پدر درد های کبودش را

در چاه مخفی کرد...

از وقتی که

اسماعیل ات را

به قربانگاه بردی

و آتشی را که ابراهیم

تاب نمی توانست بیاورد

به گلستان خون نشستی

بین در...دیوار...مسمار...

دیگر بزرگ شده ام مادر

آنقدر

که تشییع ستاره را

بردوش جبرئیل و پدر

در سیاهی شب

تاب بیاورم...

 و خاطرم بماند

که کوثر را

تفسیر کنم

و حنجر قرآن را

بوسه گاه

یک وصیت نیلی...

و نماز صبرم را

به سمت قبله گاه بی نشانی ات

نشسته بخوانم

مثل نماز های آخر تو

 و شکسته...

مانند پهلویت...

 

دیگر بزرگ شده ام مادر

هم قد خمیدگی ات...

_____________

هی...نوشت1:بأی ذنبٍ قُتِلَت ؟

هی...نوشت2: قلمم را نذر مادر کرده ام...

هی...نوشت3 :وای مادرم...


چهارشنبه 92/1/21 4:2 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
بهانه ی بی بالی !

« هوالرئوف »

گفته بودم

که جز بال کبوتر

خویشاوند دیگری ندارد !

و سرش را

روی شانه ی آسمان

خم می کند فقط... !

آسمانش را اما

اگر به آبی ِ نگاهت

پیوند نزنی

بی بالی اش را

به کنج قفس پناه می برد...

***

گفته بودم

که دستش را

به سوی باران

دراز می کند

و اگر

به رنگین کمان نرسد

پیراهن اندوه به تن می کند

و لحظه های زمین گیر را

می گرید...

***

گفته بودم و باز

بهانه به دستش دادی...!

____________

هی...نوشت1: گفتم که بی بهانه گریه نمی کنم

ولی

من بودم و بهانه ای از جنس یاد تو...

هی...نوشت2:...

هی...نوشت3:خدایا !هوامو داشته باش...

 


دوشنبه 92/1/19 2:18 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
فاجعه ی نیامدنت !

« هوالرئوف»

مدارا می کنم

با کابوس هایی

که بر خواب هایم می تازند

از وقتی که

روز های زمینگیر

پشت پریشانی کلمات

هرشب برایم

ترانه ی خواب می خواند

و من

تعبیر خواب هایم را

گریه می کنم...

***

به قولی که داده ام

عمل می کنم ؛

برمزار گنجشک ها

بی بال می نشینم...

بی حوصلگی هایم را

برشاخه درختی می نشانم

که آشیانه ی گنجشکی بود...

و زخم هایی را

که از نگاه عابران

بر می خیزد

-وقتی شانه به شانه ی خیابان

راه می روم-

زیر پیراهنم پنهان می کنم...

***

خاطرت آسوده !

کنار آمده ام

با فاجعه ی نیامدنت !

.

.

.

.

.

اسپند ها را

بر آتش دلم می ریزم...

_________

هی...نوشت1: این همه آتش از کجا در من روشن است...؟

هی...نوشت2:...

هی...نوشت3:...

 

 


جمعه 92/1/16 11:40 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
ساعت4:25دقیقه ی دیروز!

«هوالرئوف»

دوباره

حرف ِتو

در دهان تمام واژه ها می چرخد

و اتاق فکر من

در ازدحام سیّال ِخیال ،

در خلسه ی روشنی

شناور می شود...

***

یک مبل ساکت و ساده

که تو سال هاست

روی آن نشسته ای...

و از پنجره

بیرون را

بدرقه می کنی !

پرده ای

که در نور حل شده است...

و ساعتی 

که فقط

ساعت ِ4:25دقیقه ی دیروز را

نشان می دهد...

***

اصرار نکن !

چشم هایم را

اگر باز کنم

از نگاهم شعر می چکد!

بگذار روزنامه ها

باطل شوند

بی آنکه از اتاق فکرم

خبری به بیرون نشت کند...!

______________________

هی...نوشت1:...

هی...نوشت2:...

هی...نوشت3:...


چهارشنبه 92/1/7 11:51 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
رنگ سال!

«هوالرئوف»

فرقی نمی کند

که رنگ سال چه باشد

  مانکن ها چه بپوشند

و کدام رنگ

بیشتر به صورت شان بیاید...

فرقی نمی کند

که ویترین مغازه ها

انباشته ازکدام مدل باشد

و آغشته به چه رنگی...

***

فرق می کند

چه لباسی بپوشم

که با آدمک ها

فرق داشته باشم...!

فرق می کند

چه رنگی بپوشم

که بیشتر شبیه تو باشم

وقتی میان کوچه....

و شبیه دخترت

که تمام کودکی اش

را گریسته بود

وقتی چادر مادر را

به سر کرد...

***

وقتی قرار است

که تمام سال

رنگ و بوی تو را بگیرم

  فرقی نمی کند

که رنگ سال چه باشد!

_____________

 هی ...نوشت 1: بقیة الله آجرک الله...

هی...نوشت2:السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیده

هی...نوشت 3: اللهم بفاطمةَ عجل لولیک الفرج

 


یکشنبه 92/1/4 7:46 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
........