سفارش تبلیغ
صبا
جوانه های آتش...

« هوالرئوف »

نه هیزم شکن بودم

که سپیداری را

ازپای درآورده باشم ،

و دل پرنده ای را شکسته باشم

و نه با لهجه تبر آشنا

که  گویش جوانه ها  را

به سُخره گرفته باشم...

پس

این همه هیزم

از کجا در من جمع شده...؟

این همه آتش

از کجا در من زبانه می کشد

که با زبان قاصدک ها بیگانه شدم

و هیچ قاصدی

خبر از "برداً سلاما " نمی آورد... ؟!

این همه شعله

ازکجا در من بیدار می شود

که هیچ آبی

فرو نمی تواند نشاندش ؟

 

***

این همه آتش

از کجا در من روشن است...

که شعرهایم ذوب می شوند

اما دست هایم هنوز سرد است و

چشم هایم هنوز تاریک...؟

گندم هایی را

که به آب ریخته بودم

جوانه زدند...

سمنویی را

که نذر ِآمدنت کرده بودم

اجاقش خاموش است...:(

__________________

هی...نوشت 1: عمری زهجران سوختم ای کاش جانا

یک دم بخوانی آیه ی " برداً سلاما "

هی...نوشت 2 : آتش می گیرم و نور نمی شوم...

هی...نوشت 3: یارب این آتش که در جان من است

سرد کن زان سان که کردی بر خلیل...


جمعه 91/8/19 11:2 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر