سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
سکوت خیس
   1   2      >

چشم ها؛گیج درنگ...بوم؛ غرقه به رنگ...

« هوالرئوف »


او درخت کشید ،


تو نگاه کردی...او خندید...


او پرنده کشید ،


من لبخند زدم...پرنده پرید...


او جاده کشید ،


من نگاه کردم...


تو اما...اعتراض کردی!



***


گفتی :« جاده یعنی رفتن !»


گفتم: «یعنی مقصد...یعنی رسیدن...»


گفتی :« جاده یعنی رفـــــــتن !!! »


گفتم :« یعنی افق ِورود...نوید ِرسیدن...»


***


او جاده کشید...


تو رفتی...من نرسیدم...


تو رفتی...من ماندم...


گوش به زنگ ورود...


چشم به راه آمدنت...


او جاده کشید...


من ، چشم های گیج ِدرنگ


بوم ، صفحه ای غرقه  به رنگ...


تو رفتی...:(


و هیچکدام تابلویی نخریدیم...:(


چشم آغشته به نگاهش...


گره خورده با دست های آلوده به گناهش


کاش جاده ای نکشیده بودم...


زیرلب گفت :


 کاش جاده ای نکشیده بودم...


کااااااش...



_____________________


هی ..نوشت 1:جاده یعنی انتظار ِ آمدنت...


هی...نوشت 2 : میخواهم مسافر جاده ای باشم


که مقصدش بندگی ست...


هی ...نوشت3:خدایااااااااااا ! هوامو داری؟...


 


یکشنبه 24/2/91 6:20 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
دل قَسم ها یم شـ ـکـ سـ ــ ـتــه است...

« هوالرئوف »


قَسم خورده بودم


که از فردا بگویم...


ودر کوچه ی تنگ دیروز قدم نزنم


و تمام فعل هارا


مستقَبل صرف کنم


و اگر کسی


فنجانی از دیروز تعارف کرد


بگویم : صرف شده.........ممنون !



***


قسم خورده بودم


که تقویم  ِعمرم را...


باقی مانده ی عمرم را


پــُــــــــــــر از فردا کنم....


و عمر  ِتقو یمم را


تمــــــــــــــــــــــــدیـــــــد...


***


قسم خورده بودم


که زندگی ِ امروزم را با فردا گره بزنم...


و با امروز  ِزندگی ام ، کلامی از دیروز نگویم...


قسم خورده بودم


اما...


همیشه خاطره ها سرزده می آیند


و به دنبال آن ، حسرت ها...


خاطره ی کوچه باران زاد...


و حسرت نیامدن عابری


که عاشق باران بود


گرچه سهمش را گرفت ؛


نمناکی...در حوالی چشمی...


***


دل قسم هایم شـ ــ ـکـ ـسـ ـت :(...


حالا من مانده ام که چگونه


دل قسم هایی را که شـ ـکـ ـسـ ـتـ ـه ام


به دست آورم...؟


کفاره هر قسم ،


چند لبخند دورغین است ؟


چند بغض فرو خورده ؟...



___________________


هی...نوشت 1:چگونه دل قسم هایی را که شکسته ام


به دست آورم؟


هی...نوشت2 :دل قسم های دیروز شکست...


سرقسم های فردا سلامت...


هی...نوشت3 : خدایاااااااا ! قسمت میدم...هوامو داشته باش...


 


سه شنبه 19/2/91 5:17 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
کاش الماس ِ التماسم را بهایی بود...

« هوالرئوف »


شبانگاه ،


بذر ستاره کاشت ،


در دل آسمان


و نیمه شب ، شاخه های نور را درو کرد...


و تا صبح


الماس التماس افشاند...


به پای قدم های نیامده ات...


***


سحرگاه


دهقان پیر


بذر لاله عباسی پاشید


بر پهنه دشت


و سفره ای از گلخند و شبنم مهیا کرد


برای افطار لحظه هایی


که اذان ورود ات را


انتظار می کشیدند...


اما...:(


 


***


و من ،


بذر واژه افشاندم


برکاغذ...


و بر کویر احساسم


شعر های بی قافیه رویید


که در ردیف سپید ترین شکوفه های دلتنگی


  محتاج باران بود...


***


من...شب...دهقان...


والماس التماس مان...


بها ؟ نه ...کاش بهانه ای بود


برای آمدنت...


 



____________


هی ...نوشت1:کاش الماس ِ التماسم را بهایی بود...


هی ...نوشت2:کاش شعرهای بی قافیه ام ردیف بود...


هی...نوشت3: خدایاااااااااااا ! هوامو داری ؟...


پنج شنبه 14/2/91 9:16 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
بازی «یه قل -دوقل » رو دوست دارم...چون...

« هوالرئوف »


سنگ های گرد و ریز  ِ قشنگ


شده بود ابزار بازی بعد از ظهرش


توی کوچه بن بست


پشت در


کنار خانه ی ما


روی قالیچه دست بافت مادربزرگ


بازی " یه قل -دوقل "...


خنده... ،


های و هوی کودکانه ای معصوم


برفضای کوچه حاکم بود...


***



***


سنگ کوچکی را به اوج می فرستاد


و سریـــع


سنگی از روی زمین بر می داشت...


ودو باره...


دست های کوچک مهربانش


می شد آغوش سنگ در حال فرود...


گاهی اما...


سنگ سر به هوایی


به خطا می رفت و سقوط می کرد...


خاک نشین نمی پسندیدش..


و دوباره برش می داشت...


من همیشه می گفتم :


چقدر مهربان است  "او"


دختر همسایه را می گویم...


***



_______________


 هی ...نوشت 1:


  اما


مهربان ترین " تو "یی


که همیـــــــشه


آغوش مهرت باز است...


تا مبادا


بنده ای در حال هبوط


زمین بخورد...


هی ...نوشت 2:دلم به تو خوش است در تمام لحظه های بی قراری ام...


هی ...نوشت3: خدایا ! هوامو داشته باش...


_______


بازی یه قل دوقل رو دوست دارم...


چون تو این بازی نباید هیچ کی زمین بخوره...


 

 


شنبه 9/2/91 6:58 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
دلی سوخته نالید: «بأی ذنب قُتِلَت ؟»

« هوالرئوف »


سراحساس بر زانوی غم بود...


واژه ها ، جامه عزا بر تن کرده بودند...


مرثیه ها بر سینه می زدند...


کلام بغض کرده بود...


وقطره های اشک در چشم نگاه می دوید...


صبر ،دخترکوچکی را دلداری می داد...


آه ، کودکی دیگر را تسلیت...


وسکوت ، مردی را تسلی...


***


شمع شرمگین بود


که نسبتی با آتش دارد..


نسیم ، بوی مظلومیتی سوخته را حس می کرد...


زمان از حرکت باز ایستاده بود...


شب جرات نداشت به نیمه برسد...


نفس ، به شماره افتاده بود...


ماه ، سیاه پوشیده بود...


کوچه ناباورانه نگاه می کرد...


***



***


اما سرانجام


دری سوخته باز شد... بأیِ ذنبٍ حُرقت


دلی سوخته نالید :


« بأیِ ذنبٍ قُتِلَت ؟»


وعلی  عشقش را


دلش را...


مادر کودکانش را...


امانت پیامبرش را...


علی تمام هستی اش را


برروی دست های بسته تشیع کرد :(((


***


کوچه ناباورانه نگاه می کرد ؛


حال زهرا که خوب بود...


فقط کمی چادرش خاکی بود و...


پـ ـهـ  ـلـ ـو ـیـ ـشـ...



_____________


هی...نوشت1: واااااااااااااااای مادرم :(((((((((


هی...نوشت2:یا مولاتی ! یا فاطمه ! أغیثینی...


هی...نوشت 3: قلمم را نذر مادر کرده ام این بار....


خداکند بپذیرد...


یکشنبه 3/2/91 2:11 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
   1   2      >