سفارش تبلیغ
صبا
پرنده و مترسک...

« هورالرئوف »

پرنده پر زد

دوباره

در اطراف جالیز

ودر میان گیسوان انبوه بید ،نشست

وپیرمرد زیر لب غرزد :

« دوباره این پرنده... »

ولی پرنده بازآمد

فردا...فردا...

فردا نیز...

مترسک خیره به دور دست...

وباد زوزه کشید...

و دشت ،

پرشداز بوی ، پاییز...

***

پیرمرد بساط جالیز را برچید

وسهم پرنده :

مشتی دانه !!!

مترسک هنوووو ز خیره به دشت...

وپرنده ، به مترسک...

از میان گیسوان پریشان بید...

نه شوق دانه ! نه خیال لانه !

پرنده ، عاشق مترسک شده بود

وپیرمرد ، تازه فهمید!!!

***

باد ، سرد می وزید

پرنده ،به خود لرزید...

مترسک ، هنوز خیره به دشت...

ونگاه پرنده را

باز ندید.......! 

 


سه شنبه 90/4/28 11:20 صبحبه قلم: سکوت خیس ™            نظر
تقدیم به محضر مولا.......در دلم شوری عشق می نماید برپا...

« هوالرئوف»

السلام علیک یامولای ! یااباصالح المهدی...

کوچه می خندد ناز

جاده می نازد باز

در دلم شوری عشق ،

می نماید برپا

وبه گوشم نجوا

می کند احساسی

 که می آید فردا...

***

که می آید فردا

مردی از نسل شکوفایی یاس

وبه بر تن پوشی از پر سبز شکفتن دارد

ذوالفقارش در دست

سینه اش لبریز است

از سرودن ، احساس...

***

مردی از عاطفه سرشار چو آب

می شود دل بی تاب

می کند دیده شتاب

که ببیند نظری

شاید او را، در خواب...

 

اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من المستشهدین بین یدیه


شنبه 90/4/25 5:1 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
یک نفرنام تورا زمزمه کرد...

«هوالرئوف»

مرغ شب می خواند

باز در دوردستِ دور

وصدایش،

شب ظلمانی این دهکده را می شکند...

***

دردل تیره شب

زیراین سقف بلند

 یک نفرنام تورا ،راند به لب

ونگاهی،

درپی یافتن ستاره ای حیران شد...

وشهابی که گریخت،

حسرتی،بردل شبگرد نگاهی آویخت

***

بومی از بام نگاهی پرزد

روی پرچین دل من بنشست

وهراس،

بردلم ثانیه ای سایه فکند

ودوباره انگار

که کسی نام تورازمزمه کرد...

وشب ازنیمه گذشت...

***

وهنوز

مرغ شب می خواند

دردوردستِ دور

وصدایش،

شب ظلمانی این دهکده را

باز شکست.....

 

 


یکشنبه 90/4/19 11:12 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
رازمستی ام شنیده ای؟

«هوالرئوف»

یک سکوت مبهم عمیق

یک نگاه کودکانه ی غریب

یک دل شکسته ،بی شکیب....

این تمام هستی من است،

راز مستی من است،

قصه بلند تنگدستی من است...

***

راز مستی ام شنیده ای...؟

قصه بلند تنگدستی ام نخوانده ای؟!

ای تمام هستی ام از آن تو!

 

 


پنج شنبه 90/4/16 1:7 صبحبه قلم: سکوت خیس ™            نظر
همچو قابی ، خسته از نقش مکرر گشته ام...

«هوالرئوف»

بی تو در فصل چمن پاییز وپرپر گشته ام

همچومرغی درقفس،بی بال وبی پرگشته ام

بی تو من مانند شمعم ، بی قرار وزرد روی

شب نشین یاد تو ، تا صبح محشر گشته ام

 بی تو مانند سه تاری ، دل غمینم ، پرنوا

همچو شعری ، میهمان کهنه دفتر گشته ام

بی تو مانند غروبم ، خالی از روح حیات

بی صفا چون باغ بی سرو و صنوبر گشته ام

بی تو مثل زورقی ، در چنگ طوفان بلا

راهی دریای هجر ، از شوق دلبر گشته ام

بی تو روزم تیره چون روی شب است

همچو قابی ، خسته از نقش مکرر گشته ام

رفتنم را از چمن ،بشنو ولی باور نکن

هرکجایی رفته ام ،با جان ودل برگشته ام

 

شعرنوشت: بیت آخرو به عبارتی بیت الغزل این شعر،از اشعار برادر بزرگوار جناب مهاجر است...


چهارشنبه 90/4/1 12:49 صبحبه قلم: سکوت خیس ™            نظر
........