سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
هجوم کابوس ...

«هوالرئوف»

روی پلک هایم

نقش بیداری می کشم

و هوشیاری را

گلدوزی می کنم

بر حاشیه ی نگاهم

تا دست به دامنت شوم

وقتی

از میان خواب هایم

عبور می کنی...

***

دست به دامنت شوم

از هجوم کابوس ها

و پریشانی تلخ روزهایم را

به تو بسپارم

تا به شیرین ترین رویای ممکن

تعبیر کنی..

و گهواره ی کودک ناآرام خواب را

به تکانی رام...

***

دهان هذیان ها را

می بندم

تا دست به دامنت شوم

حتی اگر

آهسته عبور کنی...

راستی

کی به خوابم می آیی...؟

___________

هی...نوشت 1:...

هی...نوشت2: به شدت نیازمند "امّن یجیب" تان هستم...

هی...نوشت3: خدایا !...


چهارشنبه 92/3/29 12:52 صبحبه قلم: سکوت خیس ™            نظر
دلتای دلم...

« هوالرئوف»

جالیزی از کلمه است

برگ های شوریده ی دفترم

وقتی

از نامت

شعر می روید و شور

و من مترسکی

که مبهوت می شود

وقتی

پرنده ی خیالت

برای چیدن غزلی

ازاین جالیز

پاورچین می گذرد

از پرچین ذهنم...

***

محصول خوبی ست "امید"

دوباره در دلتای کوچک دلم 

افقی بزرگ می کارم

وقتی

فصل باران نزدیک است...

________

هی...نوشت 1:...

هی...نوشت2:...

هی...نوشت3: خدایا...


پنج شنبه 92/3/23 12:27 صبحبه قلم: سکوت خیس ™            نظر
تکفیر ِبی کلمه گی !

«هوالرئوف»

نه با دور پروازترین پرنده

هم سخن می شد

و نه  دست باران را

که برشانه اش می نشست ، می فشرد...!

  دره های دلتنگ

به دل سنگی

متهم اش کردند !

و قبیله ی بی قبله ی باد

در بیابان های بی برکه و برکت

زبان به تکفیر بی کلمه گی َش

گشودند...!

***

دل سنگی اتهام بزرگی ست !

دل کوه

پـــــُــــــــر است

نه از سنگ !

از داغی

که اگر لب بگشاید

گدازه ها

گلوی گل های کوهپایه را

به زخم تازه می کنند !

این را

حتی گَوَنی که برشانه اش روییده بود

نمی دانست...

_____________

هی...نوشت1:...

هی...نوشت2:...

هی...نوشت3: خدایا !...

 


جمعه 92/3/17 11:38 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
داربست سکوت...

« هوالرئوف»

شب

به گیسوی ستاره سوگند می خورد

آسمان تابوت شهابی را

به دوش می کشد...

فاخته ها

تاریکی را

نوک می زنند

و موج کوچکی

ماه را

بین ماهی ها تقسیم می کند

و من

زیرنور ماه

پریشان تر از همیشه

مبادا هایم را

مزمره می کنم...

دلشوره ای

برداربست سکوتم

قد می کشد....می پیچد...

و آشوبی

به شب نشینی دلم آمده است

مثل کولیان دوره گرد

که در شب های زمستان

بوی دود می دهند و

شب های تابستان

بامداد را

در کوچه ای بی بست

پنهان می کنند...

***

به مدارخیال تو باز می گردم

فانوس یادت را

به شاخه های شب می آویزم

نمی دانم

سهمم از بامداد چقدر است...

__________

هی...نوشت 1:یادت راذخیره کرده ام برای روزهای مبادای دلم...

هی...نوشت2: روزهای مبادای دلم چقدر زیاد شده....

هی....نوشت3: خدایاااا !...

 

 


یکشنبه 92/3/12 5:29 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
ایستگاه فردا...

« هوالرئوف »

گاهـــــ....گاهی

پیاده می شوم

از قطار روز مرگی

در ایستگاه پنجشنبه ای

و برای رفتگان

 - که باد

خاک شان رامی پراکند

برمشام گیج زمان -

فاتحه می فرستم و خرما

و برمزار شاعران

گلـ... واژه می آورم و گریه....

و دوباره

روی پاهای تغافل

می روم تا کوپه ی تکرار

می نشینم کنار پنجره ...

ریل ها می دوند دنبال هم

مثل عقربه ها

پی در پی ...بی وقفه

و من هرچه خم می شوم

نمی بینم ایستگاه دیروز را

و ایستگاه فردا را ،نیز...

***

برخیزم باید

و برای فردای روحم

شعر بفرستم و شادی !

شاید

وقتی قطار مرا با خود ببرد

در چشم های تو اندوه می دود

و کسی نباشد

در ایستگاه پنجشنبه ها

فاتحه بفرستد و خرما...

________

هی...نوشت1:«  وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ»

هی...نوشت2:و هر کس باید بنگرد

که برای فردای خود از پیش چه فرستاده است !(حشر/18)

هی...نوشت3: خدایاااا !....



پنج شنبه 92/3/9 9:55 صبحبه قلم: سکوت خیس ™            نظر
مشروط شدم !

« هوالرئوف »

بی وهم و بی واهمه

نشستم

آبی ترین قلمم را

در دست فشردم

و به تمام سوال هایی

که بر انگشتانم می رویید

لبخند زدم

بی آنکه حواسم

هوس پرت شدن داشته باشد

پشت پرچین پریشانی...

یا آنکه پاسخی

از برگه ی کسی بردارم

یا بی تفاوت

سوالی را

بدون پاسخ بگذارم ،

.

.

.

مشروط شدم

به شرط لبخند چشمانت

در تلاوت نمناک یک روز بارانی

و حالا

هرروز که بی برگی

خیمه می زند

بر کتف درختان باغچه

تجدید می کنم

عهدم را

به لهجه ی کبوتری بی بال...

__________

هی...نوشت1:...

هی ...نوشت 2: حال من خوش نیست ،

آخر شاهنامه را تو بخوان...

هی...نوشت 3: خدایااااا !....

 


یکشنبه 92/3/5 12:35 صبحبه قلم: سکوت خیس ™            نظر
........