سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
چشم هایم دخیل می بندند ، باز برآبروی ضریح:(

« هو الرئوف »

چشم در چشم مشبّک ها ، می نشینم رو بروی ضریح

خسته از لحظه های دلتنگی،می کنم رو به سوی ضریح

 

بغض سبز شیرینی ، می شود شکوفـــا بـــــــــاز

بــــــــاز ناگفته های دلم ، گرم گفت و گوی ضریح

 

می شود این دل حقیر ، باز از اشتیاق سرشار

باز عطشناکی نگاه من و بخشش سبوی ضریح

 

بــــــــاز التماس دستانم ، بــــــــاز احتیاج احساسم

باز هم دخیل می بندند،چشم هایم بر آبروی ضریح

 

می روم  ولی قلبم مانده در گوشه ی حرمت

می روم ولی در دل ، بـــاز مانده  آرزوی ضریح

 

_________________

هی... نوشت1: السلام علیک یا امام رئوف...

هی...نوشت 2: چشم هایم دخیل می بندند باااااااااز بر آبروی ضریح:(

 هی ... نوشت3: فقط خواستم دلتنگیمو به تصویر بکشم...خیلی اسیر وزن و قافیه نیستم...

هی...نوشت4: دلتنگم...دلتنگ:(


یکشنبه 90/11/23 11:27 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
شاید اندوه دلم سرد شود...

« هوالرئوف »

گل های پنبه ای بود

یا

ستاره های شکسته ی یخی

که گیسوی بید را

 سپید می کرد

و شب زمین را...سرد؟

***

از برف و از سرما نمی گویم

و از هجمه سربازان برودت

بر پیاده رو های ممنوعه...

از برف واز سرما نمی گویم

و از

 آرزوهای در حال انجماد

از رهگذری می گویم

که صدای گام هایش

در خلوت کوچه می نالید...

و رد پایش

چهره ی زمین را

مخدوش می کرد...

از رهگذری

که قلبش را

درون سینه ی آدم برفی کاشت

وبا آوازی شکسته گفت:

« شاید اندوه دلم سرد شود...

شاید اندوه دلم سرد شود...

شاید... اندوه دلمـــــــ ـــ ـــ ــــ ـــ... »

***

برف همچنان می بارید

و کلاه و شال گردنی

بر دستان بی حس رهگذر مانده بود تنها...

آن طرف تر...کمی

جویباری ،

 نشان کویر می پرسید...

« شاید اندوه دلم سرد شود...»

رهگذر

زیر لب بااااز نالید:

شاید اندوه دلم سرد شود...

_____________________

هی...نوشت 1: ...

هی ...نوشت 2: گاهی درد ذوب کننده است...اما زلال کننده هم هست...


شنبه 90/11/15 2:41 عصربه قلم: سکوت خیس ™            نظر
........