• وبلاگ : سكوت خيس
  • يادداشت : حتي شراب نيز جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
  • نظرات : 1 خصوصي ، 10 عمومي
  • ساعت دماسنج

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     


    يادم زماني که خيلي بهم ريخته بودم ...

    يکي از استادا که از اوضاع و احوالم کمي خبر داشت، پايين برگه امتحانم اين شعر را برام نوشت، حالا هروقت کم ميارم به ياد اون استاد ميافتم و اين شعر را زمزمه ميکنم.

    حسرت نبرم به خواب آن مرداب / کارارم درون دشت شب خفته است

    دريائيم و نيست باکم از طوفان / دريا همه شب خوابش آشفته است

    پاسخ

    سلام مريم جون! ممنون عزيزم..........حق باشماست بايد ساخت ديگه:))....ممنون لز شعرزيبات....
    اي وااااااااااااااااااااااااييييييييييييييييو اي واي
    پاسخ

    ممنون از حضور ونظرتون.

    سلام خوب هستيد مطالب خوبي گذاشتيد منهم بروزم بمن سر بزنيد
    پاسخ

    سلام ،ممنون از حضورتون ....انشااله حتما سرمي زنم
    سلام عليکم!
    واقعا اگر خدا را مي شناختيم...
    اگر درکمان از خدا کافي مي بود...
    خدا نگهدار
    پاسخ

    سلام ......... خدايا حكمت قدم هايي راكه برايم برمي داري برمن آشكار كن تا درهايي راكه به سويم مي گشايي ندانسته نبندم ودرهايي كه به رويم مي بندي،به اصرار نگشايم..........سرافراز كردين ........التماس دعا

    سلام . هم جالب بود و اثر گذار . هم پرمعنا. ممنون
    پاسخ

    سلام جناب مهاجري...نظر لطفتونه ...ممنون از حضورتون.